كلاس داستان نويسي افراز : تلفن : 66977166 مدرس : ميترا داور ارسال کتاب : صندوق پستی : 174 - 16535 ارسال مطلب :morur.mag @ gmail.com
■  درباره‌ی ما
■  مرور کتاب
■  داستان
■  شعر
■  معرفي كتاب
■  مقالات و تئوری ادبی
■  گفتگو
■  سینما و فیلم نامه
■  آلبوم تصاوير

      مروري بر قطار در حال حركت است  نوشته ميترا داور | جواد اسحاقيان  | انتشارات هيلا

    چه كسي در دريا مين كاشت| كالينو |انتشارات خورشيد

  زماني يك اثر هنري بودم امانوئل اشميت  | انتشارات افراز

  نانوشتن و یازده نمایشنامه |ساموئل بکت ترجمه باربد گلشیری | نشر نیلوفر

مرد در تاریکی | نوشته پل استر. ترجمه الاهه دهنوی|انتشارات مروارید

تورگینف خوانی | نوشته ویلیام ترور. ترجمه الاهه دهنوی|انتشارات مروارید

 ترجیع بندی برای شاعران جوان | نوشته فتح الله بی نیاز|انتشارات افراز

   درآمدی بر داستان نویسی و روایت شناسی | نوشته فتح الله بی نیاز|  انتشارات افراز

  روز هزار ساعت دارد| فریدون حیدری ملک میان| نشر افق

  سفردراتاق تحریر پل استر|انتشارات  افق|

 چه دیر | مه  کامه رحیم زاده |انتشارات  ققنوس|

      آفریقایی نوشته گوستاولوکلزیو جایزه نوبل 2008|انتشارات نیلوفر

  پدروپارامو|  خوان رولفو |انتشارات  ققنوس|

  عروس نیل| محمد بهارلو|انتشارات آگه|




مجيد استطیري

ساحل ،پرتقال


 

 

 

ساحل را نمي ديدم اما مي دانستم كه دارم موازي با آن مي رانم . پروين كنارم نشسته بود . گفتم : " خانوم يه چاي مي ريزي ؟ "

 

ديدم حرف نمي زند . نگاهش كردم . خوابش برده بود و گردنش خم شده بود . پوريا گفت: " بابا جون پس چرا من دريا رو نمي بينم ؟"

 

برگشتم و نگاهش كردم . پيشاني و كف دو دستش را چسبانده بود به شيشه ي   سمت راست و داشت بيرون را تماشا مي كرد . مي خواستم بخندم و بگويم" دريا اين طرفه " ، اما گفتم درست نيست . گفتم : " حالا مطمئني كه دريا اون طرفه ؟"

 

داد زد : " آره ، آره دريا رو ديدم دريا رو ديدم . مامان جون پا شو پاشو رسيديم . ببين چقد آبه ..."

 

برگشتم و به آن طرف نگاه كردم . فقط تپه هاي سرسبز ديدم . غيرممكن بود دريا آن طرف باشد .  پيش خودم حساب كردم هرطرف جاده كه درياست آن طرف ديگر كوه است و آن موقع تپه ها طرف راست ما بودند پس دريا بايد طرف چپ مي بود . پروين با صداي پوريا بيدار شد و گفت : " اي واي خوابم برد ؟ چقد خوابيدم احمد ؟ هان ؟ "

 

گفتم:" نمي دونم . من نفهميدم كي خوابت برد اما زياد نخوابيدي ."

 

_ "تو كه خوابت نمياد هان ؟"

 

_ " نه بابا   ، فقط يه چاي برام بريز ."

 

پوريا آويزان شد به گردن مادرش كه : " مامان جون اون طرفو نگاه كن . دريا رو ديدما به خدا ..."

 

پروين گفت :" مامان جون گردنمو ول كن بذار براي بابا يه چاي بريزم الان منو مي سوزوني "

 

گفتم :" ببين واقعا دريا اون طرفه ؟ دريا بايد اين طرفمون باشه . چي ميگه اين بچه ؟"

 

فلاسك را گرفت زير بغلش و در ليوان   چاي ريخت : " انقد توي اين جاده ها پيچ خوردي كه حواست پرت شده . بيا بگير .  "

 

ليوان را از دستش گرفتم : " نه بابا حواسم جمع جمع بود . "

 

ماشين هايي كه جلوي ما حركت مي كردند سرعتشان را كم كردند . پروين گفت : " اوا يني چي شده ؟ واي خدا نكنه تصادف شده باشه اوقاتمون تلخ مي شه ."

 

دورو بر جاده شلوغ شده بود . خيلي آهسته جلو مي رفتيم و در لاين كنار هم ماشين ها خيلي آهسته حركت مي كردند پوريا شيشه را پائين كشيد و سرش را برد بيرون . هواي دم كرده هجوم آورد توي ماشين . پروين داد زد : " خاك تو گورت كنن كله تو بيار تو . "پوريا سرش را آورد داخل و گفت : " ماماني يه كاميون افتاده بود . "

 

مادرش گفت : " واي خدا به خير كنه . همينو كم داشتيم . احمد زود رد شو ها . نكنه كسي مرده باشه . من كه نيگا نمي كنم . بيچاره ها حتما اومده بودن تعطيلات كيف كنن ، كاميون زده بهشون . واي احمد زود رد شو. "

 

گفتم: " مي بيني كه ، همه دارن چفت هم ميرن . " كمي جلوتر   روي سطح جاده پرتقال هاي له شده ديدم . هرچه جلوتر رفتيم بيش تر شدند تا اين كه كاميون را ديدم . پروين سرش را پائين آورده بود . گفتم : " نترس بابا ، يه كاميون پرتقال بوده ، چپ كرده . " بيرون را نگاه كرد و گفت : " آخه ، بيچاره راننده هه . حتما مال خودشم نبوده . "

 

 هنوز داشتيم به بيرون نگاه مي كرديم كه پوريا داد زد : " مامان جون دريا ، مامان جون ببين، دريا  " به طرف راست نگاه كرديم و دريا را از بين دو تا تپه ديديم . پروين گفت : " واي چه خوشگل " من گفتم : " جل الخالق " پوريا شيشه را پائين كشيد ، سرش را بيرون برد و داد زد : " سلام دريا ، سلام دريا ، سلام ... "

 

 

 

 يك جاي خوب كنار ساحل پيدا كرديم و رفتيم كه تني به آب بزنيم . يك قهوه خانه ي كوچكبود كه در اصل يك آلاچيق بود . دو تا جوان داخلش بودند كه قليان مي كشيدند . آن طرف تر وسط ماسه ها چهارتا تخت بود كه رويشان گليم هاي كهنه اي انداخته بودند . از همان گليم ها ونظم چيده شدن تخت ها بايد مي فهميديم كه براي نشستن روي تخت ها هم پول مي گيرند . اما نفهميديم .

 

 پروين روي يكي از تخت ها نشست و با فلاسك چايش دو تا ليوان را پر كرد . من وپورياهم داشتيم لباس هايمان را در مي آورديم و شورت ها مايومان را مي پوشيديم كه يكي از جوان ها آمد و گفت :" تختا ساعتي هزار تومنه ." اخمو بود و همين طوري آمد و اين را گفت . پروين گفت :" اوا ، اينام پوليه ؟! "گفتم عيب نداره بشين رو ماسه ها . اومديم دريا ديگه . " پروين در   نگاهم درنگي كرد و بعد نشست روي ماسه ها . به جوان گفتم :" ماسه ها كه پولي نيست ؟!" برگشت و رفت .

 

 يك مزداي سياه رنگ از جاده پيچيد توي فرعي و آمد طرف ساحل . پروين ليوان چاي را به دستم داد :" اه اه ، احمد اين مايه دارارو ببين . نگا دارن ميان اينجا . "

 

 ليوان خالي را به دست پروين دادم . آسمان كاملا ابري شده بود و باد هم مي آمد . پوريا خودش را چسبانده بود به من و مي لرزيد .دستش را گرفتم و به طرف آب بردمش . پايش كه به آب خورد برگشت طرف مادرش . من رفتم توي آب و يك لحظه خيلي لرزم گرفت ولي دقيقه اي كه گذشت ديگر سرماي آب را احساس نمي كردم .

 

 از همان جا توي آب ديدم كه يك مرد و زن ، يك دختر جوان و يك پسر بچه از ماشين سياه پياده شدند .به طرف يكي از تخت ها رفتند و رويش نشستند . همان جوان اخمو رفت پيششان و بعد برگشت . با خودم گفتم : " عجب كاري كردم ، الآن پروين داره كلي حرص مي خوره . "

 

 از آب بيرون آمدم و دست پوريا را گرفتم و گفتم : " بيا باباجون ، اولش يه كم سرده بعد خوب ميشه . " چسبيد به گردنم و من آرام ارام رفتم داخل آب . مي گفت : " وا...اي ... با...با ... جو...ون... خي... لي... سر...ده ..."

 

 پروين را مي ديدم كه داشت ليوان چايش را سر مي كشيد . موج بلندي از پشت سرم آمد و تعادلم را به هم زد . روي پاهايم كه ايستادم پوريا گردنم را محكم فشار داد با چشم هاي بسته دادزد :" اه... باباجون ... چي كار مي كني ؟ ...كلي آب خوردم . چقد تلخه ." و بعد تند تند شروع كرد به تف كردن .

 

 كمي به ساحل نزديك تر شدم . يكي از دو جوان براي پدرشان قليان آورد و وقتي داشت برمي گشت نگاهش به دختر بود .

 

 ديدم پروين دارد برايم دست تكان مي دهد . از آب بيرون رفتم . گفت : " اين پسره به اينا گفت دريا طوفانيه . مواظب باش تو رو خدا . خيلي ميري جلو ها . "

 

 موج هاي بلندي مي آمد. گفتم : " كجاش طوفانيه ؟ ول كن بابا . "

 

 _ " بيا بشينيم روي تخت . اينا اومدن بده . "

 

 _ " كجاش بده ؟ تازه الآن ديگه نمي شه ."

 

پوريا لب ساحل ايستاده بود و از دست موج ها فرار مي كرد . از جلو فهميدم كه مرد چقدر ريزه است . مرد قليان را به دست زنش داد و به بچه شان گفت : " لباساتو دربيار برو تو آب . " بچه بي درنگ گفت : " نه ، مي ترسم . " مرد گفت : " مرگ مي ترسم . نمي بيني بچه ي اونا رو رفته توي آب ؟ لباساتو در بيار تو هم برو تو آب . "

 

تازه متوجه لهجه ي شهرستاني اش شدم . مرد به طرف من برگشت و نگام با نگاهش گره خورد . سريع برگشتم و رفتم به طرف آب.

 

پوريا را گرفتم و با خودم بردم بردم وسط آب . گردنم را رها مي كرد و تا جائي كه آب به زير چانه اش مي رسيد مي آمد . وقتي يك موج از دور مي آمد ، نفسش را حبس مي كرد و سرش را مي برد زير آب . باد شديدتر شده بود و موج ها بلندتر .

 

صداي فرياد مرد را شنيدم و برگشتم به طرفشان . قليان دست دختر بود و داشت دود را از دهانش بيرون مي داد . مرد داد زد : " سگ پدر نمك به حروم " بچه توي بغل مادرش گريه مي كرد و مادر هم جيغ جيغ مي كرد و چيزهائي مي گفت كه معلوم نمي شد .

 

جوان از توي قهوه خانه براي شان چاي آورد . وقتي استكان را جلوي دختر مي گذاشت چيزي گفت و آرام خنديد . دختر هم خنديد و صورتش را برگرداند . مرد چيزي به زن گفت و چند بار نگاهش بين ما و زنش رفت و برگشت . زن باز جيغ جيغ كرد و چيزهايي گفت كه نمي فهميدم .

 

به ساحل نزديك تر شدم . مرد به طرف آلاچيق رفت ، دست توي جيبش كرد و دسته اي اسكناس درآورد . دو تا را بيرون كشيد و به جوان داد وبعد به طرف ماشينش رفت .

 

زن پسربچه را از بغل خودش راند و از جايش بلند شد . دختر داشت چايش را سر مي كشيد كه زن دادزد : " پا شو ديگه . "

 

پسر بچه برگشته بود به پوريا نگاه مي كرد كه از زير پايش ماسه ها را برمي داشت و پرت مي كرد به طرف موج ها .

 

دختر چايش را نخورده بلند شد و دست بچه را گرفت و با هم به طرف ماشين رفتند .

 

يكي از جوان ها به طرف تخت آمد ، استكان هاي چاي ، كه فقط يكي شان تا نيمه خورده شده بود ، را در سيني گذاشت و به آلاچيق برد .

 

گفتم : "پوريا بريم ؟ " گفت : " بابا يه دقه صبر كن . اين موجا روشون كم نمي شه ."

 

 

 

 

اسفند 1384/ بيرجند


نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 

 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است