كلاس داستان نويسي افراز : تلفن : 66977166 مدرس : ميترا داور ارسال کتاب : صندوق پستی : 174 - 16535 ارسال مطلب :morur.mag @ gmail.com
■  درباره‌ی ما
■  مرور کتاب
■  داستان
■  شعر
■  معرفي كتاب
■  مقالات و تئوری ادبی
■  گفتگو
■  سینما و فیلم نامه
■  آلبوم تصاوير

      مروري بر قطار در حال حركت است  نوشته ميترا داور | جواد اسحاقيان  | انتشارات هيلا

    چه كسي در دريا مين كاشت| كالينو |انتشارات خورشيد

  زماني يك اثر هنري بودم امانوئل اشميت  | انتشارات افراز

  نانوشتن و یازده نمایشنامه |ساموئل بکت ترجمه باربد گلشیری | نشر نیلوفر

مرد در تاریکی | نوشته پل استر. ترجمه الاهه دهنوی|انتشارات مروارید

تورگینف خوانی | نوشته ویلیام ترور. ترجمه الاهه دهنوی|انتشارات مروارید

 ترجیع بندی برای شاعران جوان | نوشته فتح الله بی نیاز|انتشارات افراز

   درآمدی بر داستان نویسی و روایت شناسی | نوشته فتح الله بی نیاز|  انتشارات افراز

  روز هزار ساعت دارد| فریدون حیدری ملک میان| نشر افق

  سفردراتاق تحریر پل استر|انتشارات  افق|

 چه دیر | مه  کامه رحیم زاده |انتشارات  ققنوس|

      آفریقایی نوشته گوستاولوکلزیو جایزه نوبل 2008|انتشارات نیلوفر

  پدروپارامو|  خوان رولفو |انتشارات  ققنوس|

  عروس نیل| محمد بهارلو|انتشارات آگه|




امیر حسین تیکنی

گوزن می شوم


برای  نگار

 

با یاد شعری از بیژن نجدی "کیست که با تلخی می گرید؟"

 

 

گوزن می شوم

در بیشه زاری که به نام تو نامیده اند

بر چمنی خیس

زیر آسمانی که بارانش بند نمی آید

تو تنهایی و همه درختان را سر بریده اند

می دوی و باد می وزد

من گوزن سرخی هستم

با شاخ هایی بلند و درهم  فرو رفته

خسته ام   کز می کنم  در گوشه ای

و چشم می دوزم

که چگونه

که چه عجیب

گیسوان بافته ات را در باد و باران رها می کنی

دکمه های پیراهنت آواز می خوانند

پا برهنه می رقصی   و  کفش هایت  سال هاست  گم شده اند

سنجاقک گردن بندت جان می گیرد و پر می کشد

و  دامن نازکت  کومه ی آتش گرفته ی کولیان قفقازی ست

می گویی سایه ی هیچ درختی  مجابت نمی کند  به ماندن

پس تمامی توکاها و صنوبرها را در سرزمین شادی جا گذاشته ای

 

من زبان آدمی نمی فهمم

از نگاهت که پرندگان را به کوچ  وا می دارد

در می یابم که شرابی تلخ نوشیده ای

آنقدر تلخ  که طعم گسش سال هاست  در دهانت مانده .

کاش می توانستم

از سرخی تنم برایت کلبه ای بسازم

با شومینه ای روشن

تا در آن گیسوان خیس ات را شانه کنی

چشم هایت را به سرمه زیبا

و آن صدای گرمت را به ذرات فضا بسپاری

بند رختی

تا پیراهن سفیدت را خشک کنی

و بستری که در آن

خواب  خطوط  لوقا

و آیه های قرآن

و عصای موسی  ببینی

 

من  زبان آدمی نمی فهمم

عود دیوانه ای بودم

که آتش گرفتم

گوزن سرخی شدم

تا در سرزمین تو

به تماشای رقصیدنت بنشینم

عجیب نیست که باران بند نمی آید

من چقدر خسته ام که به این بیشه زار  بی درخت آمده ام

و چقدر جسورم که به سنجاقک گردن بندت هم حسادت می کنم

و چقدر شاعرم  که به  تو بر خوردم

که خوابم  نمی برد

در این رویایی که  خیال  بیدار شدن  ندارد.

 

 

آبان 87

جرف ٲلاصفر / مراکش



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 

 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است